نماد سایت امروز

یادمان‌هایی از گذشته-6


سال ۱۳۷۲ تعمید روح‌القدس را با قدرتی شگرف تجربه کردم. روز پنطیکاست بود و همه برای دریافت روح‌القدس، آرزومندانه و با اشتیاق دعا و نیایش می‌کردند.
شب پیش از آن در دعا بودم و در دعا یک گلولۀ آتشین را حس کردم که وارد وجودم شد. روز پس از آن پر از حمله بود حتی یک بحث کوچک داخل خانه پیش آمد و حس می‌کردم تعمید روح‌القدس را از دست خواهم داد.
هنگامی‌که دعا می‌شد و همه به پیشگاه، فراخوان شدند من پیش نرفتم. به خداوند عیسی گفتم خداوندا به تعمید روح برای خدمتت نیاز دارم. تعمید آب ندارم چون نمی‌توانم تعمید تثلیثی بگیرم. خداوندا نمی‌خواهم یک ایماندار تثلیثی برای این نیاز من دعا و دست‌گذاری کند.
خستگی دور از انتظاری را روی خود حس می‌کردم تا حدی که حتی روح خواب بر من آمده بود. اما با همین وضعیت، با قلبی شکسته و پر از تشنگی دعا می‌کردم. ناگهان حس کردم نیرویی وارد وجودم شد و تمام وجودم از آتش الهی پر شد. یک نور عظیم بر من مستولی شد و تمام وجودم را منور کرد و برای نخستین بار در سراسر عمرم، توانستم به زبان‌های تازه دعا کنم.
خدا مرا در آتش الهی خود تعمید داد. به‌ یاد دارم که در نیمکت یکی مانده به آخر سالن نشسته بودم و خدا چگونه عمل کرد.
پس از اینکه خدا مرا پر ساخت برای شکرگزاری، پیش رفتم و همراه همه دعا کردم. به قدری این تجربه نیرومند بود که سراسر هفته به زبان‌ها دعا می‌کردم. شب که به خانه رسیدم، اتاق را تاریک کردم و آن نور شگرف دوباره به من نزدیک شد و این نور تا امروز با من حرکت می‌کند. این نور است که وقتی کتاب می‌نویسم یا موعظه می‌کنم مرا هدایت می‌کند.
پس از این تجربه، همه چیز دگرگون شد. زمان‌هایی که بشارت می‌دادم دیگر من نبودم بلکه خدا آنچه باید می‌گفتم را بر زبانم جاری می‌ساخت.
در سال ۱۳۷۳ بشارت دادن کلام را آغاز کردم و خدا عمل می‌کرد. کلیسای رشت آن زمان حدود ۵۰ عضو رسمی داشت. به‌واسطۀ خدمت من، ۲۵ جوان به کلیسا افزوده شدند.
روزی برادر ادوارد هوسپیان مهر برای سرکشی به رشت آمد و از شبان پرسید که این جوانان چگونه افزوده شده‌اند؟
یک روز در سال ۷۳ کتاب اعمال را می‌خواندم و دیدم که چگونه رسولان دست می‌گذاشتند و نو ایمانان روح‌القدس را دریافت می‌کردند. گفتم خداوند عیسی به من نیز این عطیه را ببخش تا دعا کنم و نو_ایمانان، روح‌القدس را بیابند. خدا دعای مرا شنید و در یک جلسه دعا در سال ۷۳ با هدایت خدا برای برادر (واو. ف) دعا کردم. این برادر هم از بیماری شفا یافت و هم از روح‌القدس پر شد و شروع به صحبت به زبان‌ها کرد.
همین که دست بر او نهادم، روح‌القدس به نیرومندی عمل کرد. سپس برای جوانان بسیاری دعا کردم و خدا کار می‌کرد. این وقایع به قدری مشهود گردید که در کلیسای مرکز در تهران هم دربارۀ من شنیدند.
وقتی برادر لئون این را شنید به‌ من گفت: امین بمان خدا برای تو خدمتی در نظر گرفته است، اگرچه من با خواندگی خودم آشنا بودم.
نبوت‌های بسیاری دربارۀ خدمت خودم شنیدم. حتی زمانی که خردسال بودم، خالۀ من که عطای نبوت داشت، به مادرم گفت: خدا برای پسرت نقشه‌ای دارد.
در پنطیکاست سال ۱۳۷۴ دعا می‌کردم و حس کردم خدا به شیوۀ ویژه‌ای مرا لمس کرد و پس از جلسه، یک خواهر با شوهرش به من نزدیک شد و گفت: در رؤیا دیدم که تمام لباست نورانی شده است.
سال ۷۵ پیش از جدایی‌ام از کلیسای جماعت در یک جلسۀ دعا و روزۀ سه روزه که برای جفا ترتیب داده شده بود یک خواهر برخاست و گفت دخترم در خواب دیده وارد یک شهر شده‌ایم و این شهر پر از کلیسا است. اما یک کلیسا در این شهر از همه زیباتر بود و از سنگ‌های بسیار گرانبها ساخته شده بود. ادامه داد و گفت: چون این کلیسا از همه زیباتر بود با خود گفتیم که به داخل آن برویم و درون آن را هم ببینیم. داخل شدیم و دیدیم که روح خدا با نیرومندی عمل می‌کند و مردم به یک زبان بیگانه سرودهای زیبا می‌خوانند. بعد گفت: دیدیم برادر بهروز پشت منبر رفت اما سنش بالاتر و پخته‌تر بود و شروع به موعظه کرد.
شبان شروع به خندیدن کرد و گفت احتمالاً پس از خدمت سربازی است.

بازگو کردن این گواهی‌ها برای این نیست که خود را جلال دهم یا در پی نامی باشم. اما می‌پندارم بازگو کردن اینکه خدا از آغاز تا امروز چگونه عمل کرده‌است یک ضرورت و یک وظیفه است.
من نه با نیرو یا کوشش خود، بلکه با فراخوانی از سوی خدا این خدمت را آغاز کردم.
سال ۱۳۷۳ فرشتۀ خداوند را ملاقات کردم، دقیقاً با همان خصوصیاتی که برادر برانهام توصیف می‌کند. به من گفت: «خودت را آماده کن چون باید دربارۀ زمان‌های آخر سخن بگویی!»
همان سال یک فرشتۀ آسمانی را ملاقات کردم که یک جام زرّین در دست داشت و کمربند زرّین بر کمر بسته بود و موهای کوتاه سفید داشت با یک ردای بلند سفید. به من گفت: «همچون موسی، همچون موسی تو را مسح میکنم»

ادامه دارد…

 

 

برادر شما

بهروز خانجانی

خروج از نسخه موبایل