نماد سایت امروز

یادمان‌هایی از گذشته

نخستین گام برای برون‌رفت از بابل روحانی، پذیرش تعمید به‌نام خداوند عیسی مسیح و درک الوهیت یگانۀ خدا است.


فیض خدا بود که از دهه ۱۳۶۵ خورشیدی با این پیغام گرانبها آشنا شدیم.


نمی‌توان سخن از خروج از بابل روحانی گفت، بی‌آنکه دربارۀ تعمید و الوهیت شنیده باشیم.


در سال ۱۳۶۶ خورشیدی که به ایران آمدیم، یک خانوادۀ ایماندار بودیم که کاملاً با خدمت  برادر_برانهام همگام بودیم. در سال ۱۳۶۸، برادر فیروز خانجانی در نشستی با برادر بنیامین نازنین، شبان وقت کلیسای جماعت ربانی دربارۀ الوهیت گفتگو کردند. این نشست با تنشی سخت به پایان رسید، چون برادر فیروز با کشیش جماعت، یک پرسش ساده را درمیان گذاشت؛
او پرسید: در (خروج باب ۳) هم از خدا، هم از خداوند و هم فرشتۀ خداوند صحبت شده است. سپس پرسید: به من بگویید این شخصی که با موسی ملاقات کرد کدام یک از اقانیم تثلیث است؟ خادم وقت جماعت ربانی که از پاسخ به این پرسش ناتوان بود، ایجاد تنش کرد.


سال ۱۳۷۱، شبانی جماعت ربانی تغییر کرد و تا مدتی به دلیل نبودن کلیسایی دیگر در شهر رشت، با این کلیسا مشارکت داشتیم. از سال ۱۳۷۵ به‌خاطر مخالفت با تعلیم تثلیث و تعمید تثلیثی، این مشارکت، یک‌سره گسسته شد. در سال ۱۳۷۴ من جلسات خانگی را آغاز کرده بودم و در خانه برای کسانی که از سال ۱۳۷۳ بشارت داده بودم جلسه برگزار می‌کردیم. در سال ۱۳۷۵ که گردهم‌آیی ما با کلیسای جماعت ربانی به‌طور کامل از هم گسست، تنها آنانی که توسط من بشارت را شنیده بودند، از این کلیسا رانده شدند.


نخستین ملاقات من با خداوند عیسی مسیح، زمانی صورت گرفت که من، شش یا هفت ساله بودم. خداوند را کاملاً دیدم که مرا نگاه می‌کرد. به گوش جسم سخنی نشنیدم اما خداوند با نگاهش با من سخن گفت. او می‌گفت که در آینده باید مرا خدمت کنی.
پیش از این دیدار رو به رو، که در بیداری رخ داد، صدای خداوند را زمانی که کوچک‌تر بودم شنیدم؛ یعنی هنگامی‌که کتاب مقدس کودکان را که پر از تصاویر و نقاشی بود، نگاه می‌کردم. آن هنگام حتی توان خواندن هم نداشتم و تنها از تصویرها لذت می‌بردم. چون یک کتاب نو و پر از عکس‌های زیبا بود و همچنین چون هدیۀ مادرم به من بود.


یادم نمی‌رود که به صحنۀ تجربۀ عیسی مسیح در کوه رسیدم، همانجا که شیطان تمام جهان را به او نشان می‌دهد. به خودم گفتم: آیا عیسی پسر خداست و بس؟
یک صدای واضح از آسمان شنیدم که گفت: عیسی هم پسر خداست، هم خود خداست.
این صدا را که شنیدم با ترس پیش مامان رفتم گفتم مامان یک صدا با من حرف زد.
تو می‌گفتی عیسی پسر خداست اما یک صدا به ‌من گفت عیسی هم پسر خداست هم خود خداست.


پس از این ملاقات روبه‌رو با خداوند و ملاقات‌های دیگر، یادم نمی‌رود که در سال ۱۳۶۷ من در حیاط بازی می‌کردم و یک صدا به ‌من گفت: به بالا نگاه کن. وقتی به بالا نگاه کردم یک رنگین‌کمان، به دور خورشید دیدم و با فریاد، همۀ خانواده را صدا کردم و گفتم بیایید بیرون؛ دور آفتاب یک رنگین‌کمان است!. جالب است که همۀ خانواده این رویداد را دیدند. یادم نمی‌رود که پدرم که یک دکتر تحصیل‌کرده در سوییس بود مدام می‌گفت: این پدیده از نظر علمی، ناشدنی است. این یعنی چی؟ این یعنی چی؟ می‌توانم روزهای بسیار در مورد این چیزها بنویسم. باید بنویسم!.


خدمت ساده‌ای نداشتیم. به سختی از هر سو به ما حمله شد و همچنان می‌شود. گروهی به تندی درپی کوبیدن و سانسور ما هستند.
چه در میان فرقه‌ها، چه حتی در میان کسانی که ثمره و میوۀ این خدمت هستند.


در آینده اگر لازم باشد باز خواهم نوشت.
فیض خداوند عیسی مسیح با همگی شما باد.

 

 

برادر شما

بهروز خانجانی

خروج از نسخه موبایل