سال ۱۳۶۶ با یک چمدان پر از جزوه و نوارهای شنیداری برادر برانهام وارد کشور شدیم که مامور فرودگاه بهخاطر این چمدان، نزدیک یک ساعت ما را معطل کرد تا نوارها را بررسی کند اما به فیض خدا توانستیم با این چمدان وارد شویم که تا سالها این جزوهها و نوارها کمک بزرگی برایمان بود.
در سال ۱۳۷۵ ارتباط ما با کلیسای جماعت ربانی رسماً گسسته شد. در یک نشست جوانان با برادر ادوارد، بر سر نکات تعلیمی، برخوردهایی پیش آمد که من و برادر فیروز پس از این رفتارها، پایهای خود را تکانده و از آن کلیسا یکسره خارج شدیم.
اما با اینکه بسیاری از جوانان نو ایمان، توسط من دربارۀ نجات مسیح شنیده بودند و ایمان آورده بودند، هیچکس را با خودمان نبردیم.
من همان سال گمان میکردم که خدمت من تمام شده و پس از پایان خدمت سربازی مهاجرت خواهم کرد. مهرماه سال ۱۳۷۵ تنها یک هفته از خدمت سربازی من که نگهبان داخل خوابگاه بودم سپری شده بود. ساعت ۳ بامداد در یک روز پنجشنبه، روحالقدس به من گفت که به شهر رشت برگرد. زیرا باید کار دیگری را انجام دهی. به خداوند گفتم: خداوندا تو میدانی که با ما چه برخوردهایی خواهد شد.
ولی خداوند تاکید کرد که برگردم و کار تازه را انجام دهم. به خداوند گفتم زمان مرخصی من هفتۀ آینده است. با این همه، دفترچۀ مرخصی خود را تحویل دادم و با مرخصی من موافقت شد! بعد از ظهر پنجشنبه راه افتادم و نیمههای شب به رشت رسیدم. سر کوچهمان برادری را دیدم که عضو کلیسای جماعت بود. برادر (ب ا) به من گفت میدانی چی شده؟ من هم بیخبر از همه چیز … گفتم نه.
گفت: همۀ بچههایی را که تو بشارت دادی، اخراج کردند و بهانهشان هم این است که اطلاعات، دستور ممانعت از ورود افرادی که تعمید (تثلیثی) ندارند به داخل ساختمان کلیسای جماعت ربانی را داده است.
البته این یک بهانه بود تا بهقول خودشان تفکرات بهروز خانجانی و فیروز خانجانی پاکسازی شود.
(درباره اینکه چرا برخی اعضا تعمید نداشتند، در آینده خواهم گفت)
من روز جمعه با بچهها تماس گرفتم. همه گفتند که ما میخواهیم با مسیح پیش رویم. با دشواری بسیار، کار شروع شد و من متوجه شدم منظور خداوند از کار تازه یا خدمت تازه من چه بوده است.
کوتاهسخن اینکه در سال ۱۳۷۶ ما نخستین فراخوان «خروج از بابل» را با هدایت روحالقدس آغاز کردیم. برادر (م.ک و ن.ی) را فرستادیم و آنها درب کلیسای جماعت ربانی رشت را زدند و به آنها اعلام کردند که از نظر تعلیمی در مسیر نادرستی هستند. امروزه این کلیسا بسته شده و متاسفانه همۀ ایمانداران آن پراکنده یا لغزش خوردهاند.
همان سال ۱۳۷۶ من و (برادر پ.خ و م.ک) در تهران با رهبران کلیسای عمانوئیل تماس گرفتیم و دربارۀ پیغام زمان آخر و تعمید گفتگو کردیم. سه تن از مشایخ کلیسای عمانوییل به سخنان ما گوش دادند و فضای گفتگو، محترمانه بود.
همان سال ۱۳۷۶ من با برادر (ه.ی) دربارۀ پیغام، گفتگو کردم و حتی او را به شهر رشت دعوت کردم.
سال ۱۳۷۶ و ۷۷ که در تهران سرباز بودم و هر هفته هم برای موعظه به رشت میرفتم، نخستین هستۀ کلیسای تهران پا گرفت. سپس خانواده خواهر (ن.م) که در سال ۱۳۷۷ در تهران ایمان آورده بود و به کرج مهاجرت کرده بودند، توسط برادر (ب.ا) در سال ۸۳ دربارۀ پیغام شنیدند. این نخستین خانواده در کلیسای کرج بود که برادر ب.ا به آنها بشارت دادند.
سال ۱۳۷۶ من نخستین سفر بشارتی خودم را تا شهر یزد رفتم چون دو تن از برادران ما آنجا دانشجو بودند.
سال ۱۳۸۲ یا ۱۳۸۳ من نخستین کسی بودم که با برادر (ف.ی) به شیراز رفتم. آنجا عروسی یکی از نو ایمانان بود و خدا فیض داد تا در این سفر کلام خدا با اقتدار اعلام شد و چند نفر ایمان آوردند.
ادامه دارد…
برادر شما
بهروز خانجانی

