در سال ۱۳۷۵ با یک تنش سخت تعلیمی از کلیسای جماعت ربانی خارج شدیم. یک هفته پس از گسست مشارکت ما با کلیسای_جماعت_ربانی، آنها با شایعه سازی و دروغ پراکنی، ما را منتسب به جیزس_اونلی ها کردند. برخی میگفتند که ما شاهدان_یهوه شدهایم. هر شایعهای ساختند تا ما را متوقف و نزد همگان بدنام کنند.
چهارماه پس از آن باید عازم خدمت سربازی میشدم و همۀ اعضای جماعت ربانی خوشحال بودند. میگفتند بهروز باید سربازی برود تا آدم شود و فروتنی را یاد بگیرد. شب پیش از اعزام دعا کردم و گفتم خداوند عیسی مسیح، من تنها هستم. پدرم هم که از نظر انسانی موجب دلگرمی ما بود در سال ۷۴ فوت کرده بود و بهراستی حس تنهایی عجیبی داشتم. گفتم خداوندا بهخاطر کلام تو ایستادگی کردم. با من باش و تو مرا بلند کن. نزدیک صبح، خداوند عیسی را در یک رؤیا دیدم که در یک ابر نورانی در آسمان میدرخشید. بهمن نگاه کرد و گفت: نترس، من با تو هستم.
روز اعزام فرا رسید و همۀ اتوبوسها به سوی پرندک در حوالی تهران به راه افتادند. نام من در آخرین اتوبوسی بود که به سوی دانشگاه هوایی شهید ستاری حرکت میکرد. یعنی بهترین بخش در کل نیروی هوایی کشوری.
خدا در آن لیست عمل کرد و اسم من در آخرین اتوبوس اعزامی بود.
زمانیکه پس از چند ساعت وارد دانشگاه هوایی شدیم، باورمان نمیشد که وارد چنان مکان زیبایی شدهایم.
روزهای نخست آموزشی کمی سخت بود. از هر کس تخصصی را که داشت پرسیدند و به بخشهای مربوطه که نیاز داشتند فرستادند. من هم که دانش فنی خاصی نداشتم. تا اینکه پس از یکماه، دانشکدۀ زبان را دیدم و از مربی آموزشی خواستم مرا به آنجا بفرستد و او هم گفت بسیار خب، برو. من هم رفتم و مدیر مرکز وقتی مرا دید از من پرسید که چه زبانی را میدانم. گفتم میتوانم فرانسه درس بدهم. ایشان گفت چه عالی! و همان لحظه به من گفت پس بخش زبان فرانسه را تو راه اندازی کن.
هنگامیکه از مرکز خارج شدم به دستور تیمسار علی اکبر شوقی، لباس شخصی شدم و از آموزشی و تمرینات معاف شدم و از این زمان، با اینکه همه میدانستند «مسیحی» هستم، خدا شروع به افراشتن من کرد.
دستور داده شد که مرا به جای دیگری نفرستند و در همانجا دو سال را سپری کنم.
باید به یک نکته اشاره کنم. هنگامیکه خدا بهمن گفت باید برای خدمت تازه به شهر رشت بازگردم، سه شرط که از نظر خودم ناشدنی بود گذاشتم:
۱- موهای من کچل نباشد چون پشت منبر میروم!
۲- لباس شخصی باشم!
۳- هر وقت دلم می خواهد مرخصی بگیرم!
و خدا فراتر از سه شرط من عمل کرد.
در بازۀ دوران سربازی، اتومبیل و رانندۀ سرهنگ عملا در اختیار من بود.
یک برگه داشتم که مجاز بودم هر زمان دلم میخواهد بیرون بروم، چون مسئول «آموزشگاه خصوصی زبان» در دانشگاه هوایی بودم!
دو سرباز در اختیار داشتم!
حدود ۲۰۰ روز مرخصی آمدم!!
تقریبا هر پنجشنبه و جمعه رشت بودم.
یک منشی داشتم!
بهترین سوئیت استادهای دانشگاه هوایی در اختیارم بود!
در ناهارخوری اساتید ناهار میخوردم و
مورد احترام همه بودم!
صبحانه را دو سرباز من برایم آماده میکردند!
شام من از قسمت دانشجویان تهیه میشد و البته باید بگویم که با صداقت تمام کار میکردم.
وقتی در دانشگاه خدمت میکردم با جان و دل تا دیر وقت کار میکردم و باعث شدم آموزشگاه زبان در منطقه آذری، تبدیل به اولین آموزشگاه زبان شود.
همۀ کسانی که همسن من بودند و در کلیسای_جماعت_ربانی باقی مانده بودند، در زمان خدمت سربازی، جاروکش و یا نظافتچی شدند. اما خدا فیض داد تا حرمت خادمش نگاهداشته شود.
به یاد دارم یک شب که در محوطۀ دانشگاه قدم میزدم، یک کهنه سرباز که مدت هشت سال در خدمت بود و دائما فرار میکرد به من نزدیک شد و گفت خانجانی تو کی هستی؟ خانجانی تو کی هستی که خدا این همه تو را دوست دارد؟
میگفت این را بدان که خدا تو را دوست دارد.
هر روز صبح دعای_ربانی را تا رسیدن به مرکز زبان، زمزمه میکردم.
یک روز که به پایان دعا رسیدم و آمین گفتم، صدای لشگری از فرشتهها را شنیدم که با من تکرار کردند: آمین!!
آن زمانها با هر کلیسایی که گفتگو میکردیم و پیغام را نمیپذیرفتند، پایهای خود را میتکاندیم و خارج میشدیم. برای هدفی که خدا در قلب ما گذاشته بود، با پشتکاری فراوان کار میکردیم.
جلسات دعای ما گاه تا ده ساعت ادامه مییافت. پیغام گاهی ۴ ساعت به درازا میکشید. همان زمان بارها در میان پیغامها، افرادی ستون آتش را در رؤیاهای خود میدیدند. هدایتهای خدا بیهمانند و شگرف بود.
نبوتها و عطایا ظاهر شدند و جلال خدا در میان ما بود.
ادامه دارد…
برادر شما
بهروز خانجانی

