از سال ۷۵ که مشارکت ما با جماعت ربانی گسسته شد، هیچکس ما را جدی نمیگرفت. ادوارد هوسپیان مهر میگفت به چند ماه نرسیده، پراکنده خواهید شد. شاید کشته شوید و جانتان فدای هیچ شود.
اما امروز خودشان پراکنده، بسته شده و حتی بسیاری از آنها از یکدیگر جدا شدهاند.
به یاد میآورم نخستین بار در سال ۷۴ برادر یوسف ندرخانی را به (الف. ا) معرفی کردم که شبان وقت
کلیسای جماعت ربانی بود او به من گفت: «این باباهه کیه؟ به نظرم این ایماندار خوبی نمیشه.» اما خدا همان «باباهه» را برافراشت و امروزه معروفترین کشیش ایرانی در جهان است.
کارهای خدا به راستی که شگفت است.
در یک نشست نیایش، خدا یک نبوت بهما داد. او گفت: «اگر امین باشید نه تنها در ایران بلکه در کشورهای دیگر نیز از شما استفاده خواهم کرد.»
هرگز فراموش نمیکنم که یک برادر وقتی این نبوت را شنید فریاد زد: همه شما دیوانه شدهاید! ما حتی جایی برای دعا نداریم. ما اصلا هیچ چیز نداریم، بعد شما میگویید در کشورهای دیگر هم خواهیم بود و اعتراض میکرد. اما درست دو سال پس از آن خدا کارهای خود را آغاز کرد.
خدا در بسیاری از کشورها توسط خدمت ما کار کرد.
جزوات برادر برانهام پس از نزدیک به پنجاه سال، بهدست ما برای ۲۲ کشور عربی، برگردان شد. کلیسای ایران یک برکت برای این منطقه بود. در ارمنستان و دیگر کشورها نیز خدا عمل کرد.
در زمان خودش در این زمینهها بیشتر گواهی خواهم داد.
فراموش نمیکنم در سال ۱۳۷۶ دوستی که میکوشید بهگفتۀ خود ما را با جماعت ربانی آشتی دهد دیدار کردم.
(آ. آ) روبروی درب دانشگاه تهران در خیابان انقلاب به من گفت:
ما شما را جدی نمیگیریم. شما ده یا پانزده نفر هستید و عددی نیستید (که به حساب آیید).
اما امروز ایشان جای اینکه به گفتۀ خودش دنیا را با آیات و معجزات تکان دهد، سرگرم کار پرستاری در کشور امریکاست. انگیزۀ من ناچیز شمردن کسی نیست، بلکه بر این باورم که چون پیغام را رد کردند، از کنار نقشۀ خدا عبور کردند.
خدا بهرغم تمام کاستیهای ما فیض بخشید و کار کرد.
به یاد دارم که وقتی ۱۷ یا ۱۸ ساله بودم خیلی دوست داشتم در کلیسای جماعت ربانی رشت، موعظه کنم. ولی همیشه در هنگام دعا، این کلیسا را تهی و متروک میدیدم و خدا به من میگفت به این چیزها میندیش.
سال ۷۴ تا ۷۷ خدا پایههای کلیسا را برای یک بیداری که در آینده تجربه کردیم بنیان نهاد.
سال ۷۳ (واو. ف) ایمان آورد و (میم.ا) سال ۷۴ (ب. ب) و (پ. خاء) و (میم. کاف)، (کاف. صاد) ،(یاء. نون)، (شین. تاء) و… ایمان آوردند.
سال ۷۵ (واو. ب)، (میم، ح)، سال ۷۶ برادر (طاء. ع و همۀ خانوادهاش) ایمان آوردند. سال ۷۷ برادر (ب. الف) به ما پیوست. سال ۱۳۷۶ و ۷۷ در تهران خواهر (میم. کاف)، و (نون. میم) ایمان آوردند. به این سیاهه، نامهای بسیاری را میتوانیم بیفزاییم، ولی اکنون تا همین اندازه بس است.
روزهای پایانی خدمت سربازی یک روز سرهنگی از عقیدتی سیاسی بنام #خوشابی، مرا احضار کرد.
به من گفت: خانجانی! تو مسیحی هستی؟ گفتم: بله!
به من گفت: تو چهطور در چنین جایگاهی خدمت میکنی؟
به من گفت: چهطور این همه مسئولیت به تو سپرده شده؟
من هم اندکی دربارۀ انجیل و مسیح با او سخن گفتم.
پس از پایان یافتن بحث ما، به من گفت: اگر در آغاز خدمتت این را فهمیده بودم تو را به جای دوری تبعید میکردم. اما الان دیگر تا ۴۵ روز آینده خدمتت تمام میشود. پس همانجا بمان و تمام کن!
از پلههای ستاد که پایین میآمدم و هنگامیکه از در بیرون آمدم، روحالقدس به من گفت: در این دو سال همه تو را دیدند ولی این من بودم که چشمان بسیاری را بستم تا آسیبی به تو نرسد. به راستی خدا نه تنها از من حفاظت کرد، بلکه برکت نیز داد. او به من گفت: پس از این هم از تو محافظت خواهم کرد، پس از هیچکس نترس.
با این وعده بود که دقیقاً ۷۷/۷/۷ برای پایان دورۀ سربازی از دانشگاه هوایی خارج شدم.
روز پایانی، سرهنگ مصلینژاد که رئیس مرکز زبان بود، هم مرا تشویق کرد هم به من گفت آقای خانجانی؛ آیا در این مدتی که اینجا بودی، شده از من چیزی بخواهی و من مخالف کنم؟ گفتم: نه جناب سرهنگ. ادامه داد: بدان اگر ده برابر هم میخواستی برایت فراهم میکردم. او در پشت جلد یک کتاب از من تقدیر کرد و من از دانشگاه هوایی بیرون آمدم.
با بیشتر سرهنگها دوست شده بودم و حتی با برخی، رفت و آمد خانوادگی هم پیدا کردیم.
یکی از همدورههای من به نام (الف. نون) به من گفت: در این دو سال تو به راستی درخشیدی و به واسطۀ تو فهمیدیم که مسیحیت چیست؟!
به راستی خدا فیض بخشید. خدا هر روزه یک برکت ویژه در دانشگاه هوایی به من داد. گواهیها بسیار است.
ادامه دارد…
برادر شما
بهروز خانجانی

