دی ماه سال ۷۵ در دعا بودیم و روحالقدس بهما گفت تعمید دهید. تا آن زمان جرأت تعمید دادن افراد را نداشتیم. خود من هم تعمید نگرفته بودم.
در خانوادۀ ما مادرم، برادر فیروز و خواهر شیرین تعمید گرفته بودند. کسی که برادر فیروز را تعمید داده بود یک مبشر بزرگ بنام گپا بود. گپا یک مبشر مقتدر بود که برای بیماران دعا میکرد و آیات و معجزات بسیاری از او دیده میشد. بسیاری از مناطق توسط او با پیغام زمان آخر آشنا شده بودند.
اما من تعمید نداشتم چون آن زمان هنوز به سن تعمید نرسیده بودم. وقتی هدایت شدیم ساعتهای بیشتری را به دعا اختصاص دادیم و روحالقدس چندینبار فرمان خود را تکرار کرد.
فردای آن روز برادر فیروز مرا در دریای خزر تعمید داد و من نیز باقی افراد را تعمید دادم.
جالب است بدانید که فردای تعمید، دریای خزر ماهی بسیاری را به ساحل فرستاد به شکلی که اخبار استانی اعلام کرد که بزرگترین صید در ۵۰ سال اخیر به وقوع پیوسته است.
این یک نشانۀ عالی برای ما بود.
سال ۷۶ در تهران با یک برادر پنطیکاستی گفتگو میکردم و او به من گفت: مسایلی مانند تعمید زیاد مهم نیست. به بدن (بدن مسیح و کلیسا) آسیب نرسان.
نمیدانم چرا این گفته مرا عمیقاً تحت تاثیر قرار داد. به سوییت خودم در دانشگاه برگشتم و دعا کردم و گفتم خداوند عیسی! من با هدایت تو حرکت کردم. اما اگر واقعاً مساله تعمید مهم نیست نگذار باعث تضعیف باشم و پافشاری بیهوده کنم.
نزدیک صبح خدا رؤیایی را به من نشان داد؛ مسیح را بر ساحل دیدم و شخصی در حال تعمید دادن دو نفر بود. موج وقتی به پای مسیح که کنار ساحل بود میرسید خود به خود به دریا باز میگشت و به پای مسیح نمیرسید.
خودم را در کنار مسیح دیدم و جماعتی هم کنار ما بود.
سپس مسیح به شخصی که داشت تعمید میداد گفت بکُش و این شخص دو نفر را با شمشیر زد و هر دو وارد آب شدند. بعد مسیح گفت: زنده شوید و هر دو از آب بیرون آمدند.
سپس مسیح به من نگاه کرد و گفت به کار خودت ادامه بده. و من در آن رؤیا فریاد میکردم و به جمعیت میگفتم عیسی اینجاست. دیدید که تعمید در نام عیسی مسیح، درست و حقیقی است؟ اینجاست! او به من گفت اینطور تعمید دهم.
این رؤیا یک تأیید بزرگ بود.
سال ۷۳ دربارۀ ربوده شدن دچار تردید سختی شده بودم، چون کتابی خوانده بودم که از بازگشت مسیح صحبت میکرد و نگارنده، باور به ربوده شدن نداشت. در کل درک نمیکردم که ربوده شدن چیست؟
تا اینکه صبح یک روز، رؤیایی دیدم که همه میگفتند زمان ربوده شدن فرا رسیده است. یک قدرتی مرا برداشت و بالا برد و من در رؤیا گمان میکردم که مانند اشعیا وارد جلال خواهم شد. اما به ابرها که رسیدم خداوند را ایستاده دیدم و سپس رؤیا تمام شد. وقتی از رؤیا بیرون آمدم روحالقدس مرا هدایت کرد کلام را باز کنم.
همینکه کلام را گشودم این آیه به چشمم خورد:
📜 «آنگاه ما که زنده و باقی باشیم، با ایشان در ابرها ربوده خواهیم شد تا خداوند را در هوا استقبال کنیم و همچنین همیشه با خداوند خواهیم بود.» (اول تسالونیکیان ۴: ۱۷)
من هم دقیقاً خداوند را در هوا و ابرها دیده بودم.
خداوند در زمینۀ تعلیم همواره مرا بینظیر هدایت کرده و میکند.
از سال ۱۳۶۶ که به کشور آمدیم تا سالها بعد، برادر الکسی باریلیه، هر دو ماه یا سه ماه یکبار، جزوههای برادر برانهام را برای ما میفرستاد. بعدها هم که آدرس ما تغییر کرد، به عباس آقا که دکان خرازی داشت سپرده بودیم که جزوهها را از پست تحویل بگیرد.
این برادر فرانک یا برادر الکسی نبودند که به ایران آمده و پیغام را اعلام کردند. بلکه ما بودیم که پیغام را اعلام کردیم.
ما توسط دایی خودمان با پیغام آشنا شدیم و دایی من توسط برادر الکسی و بعدها هم ما با برادر الکسی و برادر اوالد فرانک در خدمت ادامه دادیم.
نمیدانم حال چگونه برخی افراد که نام این عزیزان هم به گوششان نخورده بود، خود را ثمرۀ مستقیم ایشان میدانند.
اسم برادر برانهام یا برادر الکسی یا اتین ژانتون یا دیگر خادمان پیغامی را ما به همه شناساندیم.
ما در مورد خدمت برادر برانهام با همه صحبت میکردیم و اعلام میکردیم که خدا یک نبی بر طبق وعدۀ ملاکی ۴ برای ما فرستاده است.
تا سال ۱۳۷۸ یک جزوه هم برگردان نشده بود. اما همه در مورد برادر برانهام در جماعت ما آگاه شده بودند.
من سال ۷۵ و۷۶ نوارهای برادر برانهام را پخش میکردم و بخشهایی از آن را برگردان میکردم.
یک بار سال ۷۵ که نوار را پخش کردم در حین ترجمه، همۀ جماعت از روحالقدس پر شدند.
ادامه دارد…
برادر شما
بهروز خانجانی

