سال ۷۷ شد. تاکنون و در ۸ بخش پیشین تلاش کردم تا از سالهای ۷۳ تا ۷۷ را برای شما محبوبان به اختصار بنویسم. فراموش کردم بگویم که برادر فیروز از سال ۷۵ به تهران مهاجرت کرده بود و هر یک یا دو ماه به رشت میآمد.
سال ۱۳۷۷ و پس از پایان خدمت سربازی، من و برادر فیروز جلسهای دونفره داشتیم. خدا ما را هدایت کرد با برادران بزرگتر خودمان تماس بگیریم. برادر فیروز به برادر الکسی باریلیه زنگ زد زیرا به راستی از سال ۱۳۶۶ عملاً ایشان بود که ما را شبانی میکرد و جزوهها و نامههای دلگرم کننده و تشویقآمیز را برای ما میفرستاد. در سال ۷۷ و پس از این تماس، برادر فیروز به تهران بازگشت و قرار شد من و مادرم، گفتگو با برادر الکسی را ادامه دهیم.
یکبار برادر الکسی به ما زنگ زد و گفت: من الکسی باریلیه از لوزان هستم. برادر، ما برای آمدن به ایران آماده هستیم و به همراه برادر اتین ژانتون میآییم. ولی سفارت ایران از ما یک دعوتنامۀ رسمی خواسته است. برای همین به همراه مامان به دفترخانه رفتیم و دعوتنامهای برای برادر الکسی و برادر اتیـَن تنظیم کردیم و به همراه پست دی.اچ.ال فرستادیم.
یک هفته پس از آن، باز هم برادر الکسی تماس گرفت تا بگوید بستۀ پستی را دریافت کرده است. آنها به سفارت رفتند و کارگزاران سفارت، چرایی این سفر را جویا شدند. این دو برادر نیز به کارگزاران سفارت گفتند انگیزۀ این سفر، اعلام کلام خدا به ایران است. روشن بود که سفارت ایران با ویزای این دو برادر مخالفت میکرد.
در همین روزها برادر (ب.الف) با خدا ملاقات کرد و از خدا دعوت مستقیم دریافت کرد. شبی تا پاسی از شب در میدان انزلی بودیم. همان پارک معروف کنار مرداب انزلی و دربارۀ مسائل گوناگون گفتگو میکردیم. من ماجرای دعوت از برادر الکسی و برادر اتین را مطرح کردم و برادر (ب. الف) پیشنهاد کرد این دیدار در ارمنستان انجام شود.
به برادر الکسی زنگ زدم و گفتم اکنون که سفارت ایران، با ویزای شما مخالفت کرده، بهتر است این دیدار در ارمنستان انجام شود. ایشان به برادر اتین زنگ زدند مقرر شد در ماه مارس، آن سفر انجام شود.
در این سفر ما به همراه برادر (ب. الف)، برادر (میم. ح) و خواهرم، رهسپار شدیم.
برادر الکسی و برادر اتین، نیمروز به ارمنستان رسیدند و ما غروب به آنجا رسیدیم و در مکانی که معین کرده بودیم با یکدیگر دیدار کردیم.
در این سفر که پر از برکات و تجربههای عالی بود، گزارشی از فعالیتهای کلیسا از آغاز تا سال ۷۷ را به برادر الکسی ارایه دادم.
برادر فیروز، دو نامه تنظیم کرده بود که یکی خطاب به برادر الکسی و دیگری خطاب به برادر اوالد فرانک نوشته شده بود.
برادر الکسی از اینکه برادر فیروز نتوانسته بود بیاید کمی تعجب کرد چون در تمام این سالها با برادر فیروز ارتباط مستقیم داشت و حتی تمام بستهها بهنام برادر فیروز میآمد. به ایشان توضیح دادیم که برادر فیروز نمیتوانست مرخصی بگیرد.
سال ۷۷ یک سال ویژه بود چرا که خدمت ما در حال گسترش بود. همان سال برادر (ب. الف) به دستور خدا از بابل خارج شد و به ما پیوست. خدا در قلب ما برنامههای بزرگی را برای سراسر ایران گذاشته بود.
در این سفر همان کاری را کردیم که روحالقدس از پولس خواسته بود؛ آنچه موعظه میکردیم را با بزرگتران درمیان گذاشتیم.
از برادر الکسی خواستیم دعا کند و اگر اینکار از روحالقدس است بر ما دست بگذارد.
برادر الکسی و برادر اِتیـَن از ما فرصت خواستند تا دعا کنند.
در پایان سفر، برادر الکسی ما را صدا کرد و به اتاقش رفتیم. برادر اتین نشسته بود و ما چهار تن رفتیم.
برادر الکسی چنین گفت:
ما دعا کردیم و روحالقدس ما را هدایت کرد بر شما دست بگذاریم و برای اینکار شما را جدا (تقدیس) کنیم.
ما شما را با هدایت خدا میفرستیم. این کار خداست و او از این کار حمایت خواهد کرد.
و سپس برای هر دوی ما به همراه برادر اتین دعا کردند و بر ما دست گذاشتند.
جزوهها از سال ۱۳۶۶ از کانون میسیونری برادر الکسی باریلیه میآمد. نام آن کانون، کلام گفته شده بود.
خدا به فیض خود در همۀ این سالها کلیسا را گسترش داد.
این گسترش تنها به دست ما انجام نشد بلکه عزیزان بسیاری از خودگذشتگی کردند، به زندان افتادند و محرومیتها کشیدند. خدا اگرچه توسط ما اینکار را آغاز کرد ولی در شهرهای مختلف ایران تا به امروز، بسیاری دارند زحمت میکشند.
این کار ما نیست و این کلیسای ما نیست بلکه کلیسای خدا که به گفتۀ کلام، ستون و بنیاد راستی است میباشد.
این کار از آن خدا است و «تنها به خدا» تعلق دارد.
دربارۀ بسیاری از مسائل میتوانم بنویسم. از تجربیات و ملاقاتهای با خدا و حفاظتهای خدا و… اما گمان میکنم تا همینجا بس باشد.
برای همۀ خوانندگان، درخواست فیض و آرامش خدا را دارم.
پایان
برادر شما
بهروز خانجانی

